هورناي معتقد بود كه دوران كودكي تحت سلطه نياز به امنيت قرار دارد كه منظور او نياز به خاطر جمعي و عدم وجود ترس بود. به نظر هورناي اگر كودكان احساس كنند كه دوستشان دارند و بنابراين احساس ايمني كنند مي توانند خيلي از موارد آسيب زا مثل كتك خوردن گاه و بيگاه،‌ يا از شير گرفته شدن ناگهاني يا حتي تجربيات جنسي پيش از موقع،‌ را بدون اثر زيانبار تحمل كنند.(نظريه هاي شخصيت،‌ شولتز)

در اينكه كودكان نيازمند امنيت هستند و حتي به قيمت تنبيه شدن هم نبايد امنيتشان مورد تهديد قرار بگيرد شكي نيست،‌ اما به نظرم اين كافي نيست. كودكي كه تنبيه بدني مي شود اولين چيزي كه ياد مي گيرد و به چشم مي بيند ناتواني خويش در مقابل خشم ديگران است و يا كودكي كه بر اثر بي توجهي والدين خود تجاوزات جنسي پيش از موقع را حتي بسيار كم و كمرنگ را تجربه مي كند،‌ مي فهمد كه چندان هم از مراقبت هاي والدين خود برخوردار نيست. حتي اگر كودك مورد لطف و محبت بيكران مادر و پدر خود باشد اما در مواقع خاص ناتواني اش به او نشان داده شود يا در مراقبت او كاهلي صورت گيرد اولين چيزي كه ضربه مي خورد همان احساس امنيت است.

در ارتباط با كودكان بايد به دو موضوع كه محبت  و خواسته ها كودك است، توجه داشت. درباره محبت كردن كه مشخص است والدين بايد ارتباطي مثبت با كودك خود داشته باشند و ضمن اينكه دوست داشتن خود را پنهان نميكنند او را تربيت كنند حتي هنگامي كه مي خواهند كودك را تنبيه كنند نبايد از جمله "ديگه دوستت ندارم"‌استفاده كرد. آنها بايد بگويند "دوستت دارم اما به خاطر اشتباهت تنبيهت هم مي كنم". اما در رابطه با خواسته ها. كودكان دو دسته خواسته دارند. اولي نيازهاي اوليه كودك كه شامل غذا،‌امنيت،‌نياز به پزشك و داشتن سلامتي و ... است اما برخي از خواسته هاي كودك مانند اسباب بازي ها يا خوراكي هاي مضر يا چيزهايي كه كودكان به محض ديدن طلب مي كنند بايد با انضباط و قاعده و قانون به كودك داده شود. در غير اينصورت اثرات سوء رفتار در كودكان مشاهده خواهد شد.

فرويد از تداعي آزاد و تحليل روياها براي كشف ناخودآگاه استفاده مي كرد. به نظرم اون كلمه اي كه توي تداعي آزاد گفته ميشه نمي تونه خيلي از ناخودآگاه بياد،‌ گفتن اولين چيزي كه بعد از شنيدن يك كلمه گفته ميشه هم نبايد خيلي محتواي ناخودآگاه رو آشكار كنه. مغز آدمها قدرت زيادي براي پردازش اطلاعات داره،‌ و به سرعت مي تونه به وسيله آگاه پاسخ بده و اگر فاصله زماني پاسخ گفتن هم كمي بيشتر بشه ميشه كاملا مطمئن شد كه اين آگاهه كه داره جواب ميده.

بعضي وقتا بعضي خاطرات آدمها رو خيلي اذيت مي كنه كافيه تا توي يه جبر خاطره گويي باشن تا كم كم گندهايي كه نمي خوان بهش برسن رو بازگو كنن. اگر اين كار همزمان با يه روانكاوي باشه ميشه اثرات خاطراتي كه به ياد مي ان رو با توجه به پروسه درمان بررسي كرد. به نظرم اين راه بهتري براي شناخت ناخودآگاهه.

وقتي كه نظريه هاي شخصيت را مطالعه اي اجمالي كنيم به يك نتيجه جالب مي رسيم كه البته چندان دور از انتظار هم نيست!‌ هر روانشناس و نظريه پردازي با توجه به شرايطي كه در آن زندگي كرده و رشد يافته نظرياتي عرضه مي كند كه گويي نظريات شخصي وي مي باشد و به طور كلي زندگي شخصي به ميزان زيادي بر نظريات افراد اثرگذار است.

به نظر مي رسد كه براي يك نظريه پردازي درست و كامل نياز داريم ابتدا تكليف خود را با تمام عقده ها و گره هاي زندگي روشن كنيم وقتي مشكلات شخصي آدمها با اين عقده ها حل شود نظريه اي داده مي شود كه از ذهني صادر شده كه به همه چيز بيطرفانه نگاه مي كند. به نظرم اولين شرط نظريه پردازي اطمينان درباره ي سلامت روان خود است. 

كارن هورناي كسي بود كه در نظام روانكاوي رسمي آموزش ديد،‌ با اين حال موضع او با فرويد بسيار متفاوت بود. نظريه هورناي به ميزان زيادي تحت تاثير جنسيت و تجربيات شخصي او بود. ضمن اينكه او عقيده داشت نيروهاي اجتماعي - فرهنگي اثر معناداري بر شخصيت افراد دارد. او كه ابتدا در آلمان كار درمان انجام ميداد هنگامي كه به آمريكا مهاجرت كرد،‌ مشاهده كرد كه الگوهاي اجتماعي - فرهنگي سبب اختلاف زياد ميان افراد مي شود. همچنين عقيده داشت افراد نه تنها به وسيله نيروهاي جنسي يا پرخاشگري برانگيخته مي شوند بلكه نياز به امنيت و محبت نيز آنها را برانگيخته مي كند.

هورناي بر وجود امنيت در دوران كودكي بسيار تاكيد مي كند و اضطراب بنيادي را نتيجه عدم وجود امنيت مي داند. او مي گويد خصومت هايي كه كودكان در مقابل والدين در طول زندگي سركوب مي كنند نياز كودك به امنيت را تحليل برده و سبب بروز بسياري از رفتارهاي نابهنجار در بزرگسالي مي شود.

با توجه به اينكه هر روانشناس يا نظريه پرداز،‌ نظرياتش تحت تاثير تجربيات شخصي اش قرار دارد بايد قبول كنيم يكي از فاكتورهايي كه سبب تفاوت در نظريات مي شود،‌ تفاوت در جنسيت هاست. بايد قبول كنيم جوامع انساني از دو جنس ساخته شده كه هر كدام مطمئنا بيشتر از اينكه بر جنس مقابل خود تسلط و آشنايي داشته باشند بر جنسيت خود آشنايي دارند،‌ بنابراين بسياري از نظريات تحت تاثير جنسيت قبول يا رد مي شود. بسياري از مسائلي كه از نظر كارن هورناي بر رفتارهاي افراد تاثير گذار است،‌ در زنان نسبت به مردان پذيرفتني تر است. زنان معمولا در زندگي بيشتر نيازمند امنيت هستند و با نبود امنيت ترسهاي فراواني را جذب خود مي كنند اما مردان كه نقش حمايت كننده دارند شايد به ميزان كمتري از نبود امنيت شكايت كنند. گويا از همان كودكي ياد ميگيرند كه بايد خودشان حامي خودشان و البته ديگران باشند و مسائل زيستي و فيزيولوژيكي در آنها تاثيرات بيشتري دارد(مراحل رواني - جنسي فرويد).

به نظر مي رسد براي اينكه نظريه اي درباره جامعه انساني فارغ از زن و مرد بودن درست باشد نياز به نظريه پردازيست كه هر دو جنس را در وجود خود زندگي كرده است. آنيما و آنيموسي كه يونگ معرفي كرد گوياي اين بود كه هر شخص به هنجار بايد بتواند با ابعاد جنس مخالف خود كه در وجودش دارد ارتباطي بهينه برقرار كند تا بتواند جنس مقابل خود را نيز بشناسد و درك كند. به رسميت شناخته شدن آنيما و آنيموس در وجود هر كس سبب مي شود كه در قضاوت و نظريه پردازي،‌ بتواند بهترين و شاملترين نظريات را بدهد. گويا اولين شرط براي نظريه پردازي داشتن تعادل ميان زنانگي و مردانگي در افراد است.

به عقيده آدلر،‌شخصيت ما در ۴ يا ۵ سال اول زندگي به وجود مي آيد‌. خاطرات قديمي ما،‌خاطراتي كه از آن دوران داريم،‌ سبك زندگي ما را نشان مي دهد كه همچنان ما را در بزرگسالي توصيف مي كنند. آدلر دريافت كه تفاوت چنداني نمي كرد كه خاطرات قديمي درمانجويان او از رويدادهاي واقعي بودند يا خيال پردازيهايي بيش نبودند. در هر دو صورت علاقه اصلي در زندگي شخص پيرامون وقايع به يادآورده شده دور مي زد.(نظريه هاي شخصيت،‌شولتز،‌صفحه ۱۵۸)

اين مسئله اي بود كه فرويد هم مدتي درگير با آن شد. او نمي دانست آنچه درمانجويان مي گويند خيالي است يا واقعي. آدلر با اين نظر خود بيشتر از واقعيات خاطرات و اصالت دادن به آنها به ذهنيات افراد اصالت داد،‌ چرا كه آنچه علت رفتارهاي آدمي است ذهنيات اوست،‌ و آنچه به صورت غيرمستقيم بر تمام ابعاد زندگي اثر مي گذارد ناخودآگاه است كه با همين ذهنيات خيال پردازانه يا سركوب شده بزرگ و بزرگتر شده است.

افراد روان رنجور براي تحقق بخشيدن به اين آرمان دست نيافتني،‌به چيزي كه هورناي استبداد بايدها ناميد مي پردازند. آنها به خودشان مي گويند بايد بهترين يا عاليترين دانشجو،‌همسر،‌والد،‌معشوق، كارمند،‌دوست يا فرزند باشند و چون از نظر آنها خودانگاره واقعي شان ناخوشايند است،‌تصور مي كنند كه بايد مطابق با خودانگاره آرماني خيالي خود عمل كنند كه به موجب آن خود را به صورت بسيار مثبت مي بينند،‌مثلا خود را شريف،‌ صادق، سخاوتمند،‌با ملاحظه ،‌و شجاع مي پندارند. آنها در انجام اين كار خود واقعي خويش را انكار كرده و مي كوشند كسي شوند كه تصور مي كنند بايد باشند يا كسي شوند كه با خودانگاره آرماني آنها جور باشد. با اين حال ،‌تلاش آنها محكوم به شكست است آنها هرگز نمي توانند به خودانگاره غيرواقع بينانه خود برسند.(نظريه هاي شخصيت- شولتز- صفحه ۱۸۸)

كارن هورناي با مهارت و ظريف بيني،‌و به بهترين شكل يكي از عمده ترين انواع سركوب را توصيف كرده است. تمام انسانها قدري از خود كم بيني را تجربه مي كنند اما براي برخي ديگر اين خودكم بيني منجر به  سركوبي شديد مي شود و آنها به تدريج در پي فراموش كردن خود واقعي و جايگزين كردن ديگري به جاي آن هستند. همين اجبار براي تغيير در خود سبب فقدان اعتماد به نفس شده و اضطراب و ناامني زيادي را براي فرد به ارمغان مي آورد. 

 

كهن الگوي خود بيانگر يكپارچگي،‌ انسجام،‌و هماهنگي كل شخصيت است. از نظر يونگ،‌تلاش به سمت اين يكپارچگي يا تماميت،‌هدف اصلي زندگي است. اين كهن الگو،‌ منسجم كردن و متعادل ساختن  تمام اجزاي شخصيت را شامل مي شود.(نظريه هاي شخصيت- شولتز)

با اين حساب مشخص مي شود يكپارچگي وجود آدمي مستلزم گذر زمان و كسب تجربيات است. در واقع تا زماني كه سيستم هاي ديگر روان به اندازه كافي رشد نكرده باشند روان آدمي به آن انسجامي كه بايد نمي رسد. شايد بتوان گفت يكي از دلايل جدايي يونگ از فرويد همين بود كه در ميانسالي كهن الگوي خود در يونگ به آن انسجام لازم رسيد،‌ تا جايي كه يونگ ديگر نمي خواست براي ديگري نقش وارث و وليعهد را داشته باشد. او مي خواست مستقل نظريات خود را داشته باشد و حتي قدرت آن را داشت كه بتواند بر نظريات استاد خودش نقد وارد كند و مكتبي نو را پايه گذارد.

یونگ می گوید هر هویتی با هر شدتی که برای خودمان بسازیم، ضد آن را با همان شدت به سایه تبدیل می کنیم.

قبلا درباره پرسونا توضیحاتی داده شده، پرسونا هر صفتی است که در خودآگاه داریم و یا به آن تظاهر می کنیم.  در واقع هویتی که دیگران می بینند همان نقاب یا پرسوناست. هر چه ضخامت این نقاب بیشتر باشد و بخش بیشتری را به خود اختصاص داده باشد، در ناخودآگاه که بخش تاریک وجود است بخشی به بزرگی پرسونا ساخته می شود که به آن سایه می گویند.

فرض کنید فردی که به شدت نسبت به دروغ گویی موضع میگیرد و نقاب راستگویی ضخیمی برای خودش می سازد، سبب می شود در ناخودآگاه سایه ای رشد یابد که در مقابل جمله من راستگو هستیم موضع گرفته و کاری با شخص کند که او به سادگی بزرگترین دروغ ها را بگوید بدون اینکه خودش باور کند.

ناخودآگاه آدمی بسیار شنواتر و قدرتمندتر از آگاه اوست، ناخودآگاه گوشهای شنوایی دارد که در مقابل هر جمله ای که از نقاب آدمها صادر می شود سایه ای می سازد و قدرت خودش را به آدمی می نماید.

 

 

در کتاب شخصیت شولتز بیان شده است که یونگ براساس دو نگرش (درونگرایی و برونگرایی) و چهار کارکرد که شامل متفکر، احساسی، شهودی، حسی بودن است، هشت تیپ شخصیتی را تعریف کرد. به عنوان مثال تیپ برونگرای متفکر را مطابق با مقررات جامعه معرفی کرد و گفت این افراد گرایش دارند احساسها و هیجانات را سرکوب کنند و درتمام جنبه های زندگی واقع بین باشند وتعصب فکری و عقیدتی دارند. آنها دانشمندان خوبی می شوند زیرا تمرکز آنها بر آگاه شدن از دنیای بیرونی و استفاده از قواعد منطقی برای توصیف کردن ان است.

به این ترتیب تیپ برونگرای حسی و برونگرای شهودی و ... را تعریف کرد.

امروزه هم تستی به نام  تست MBTI وجود دارد که تیپ شخصیتی افراد را مشخص کرده و براساس تیپ شخصیتی، راهنمایی می کند که هر کس برای چه کاری مناسب است و یا با چه شخصیتی تفاهم فکری و عقیدتی بیشتری دارد.

به نظرم ناخودآگاه و روان پیچیده آدمی به این سادگی شناخته نمی شود که با یک تست بتوان به خودشناسی رسید. بسیاری از افراد هستند که ذاتا انسانهایی درونگرایند، آنها در ذهن خود دنیایی دارند که به سادگی کشف نمی شود اما همین افراد در محیط های گوناگون خود را بسیار قوی و اجتماعی نشان میدهند. با کمی کنکاش و بررسی بر روی افرادی که برونگرایی را به اطرافیان نشان می دهند، ممکن است به بسیاری موارد اینچنینی رسید، اینهاکسانی هستند که تمام ابعاد سرکوب شده ای که در ناهشیار دارند را با فعالیت بیرونی جبران می کنند. همچنین افرادی که مشغول تست زدن هستند باید با واژه هایی مانند حسی بودن، شهودی بودن، احساسی یا تفکری بودن کاملا آشنا باشند. توضیح دادن تفاوت یک فرد حسی با فرد احساسی باید مشخص باشد همانطور که باید بتوان از شهودی بودن تعریفی ارائه کرد که قابل فهم شود.

روانشناسی حیطه ای است که میتوان آنرا به صورت عامه پسند و بازاری عرضه کرد و از سطح سواد کم و سطح توقع پایین عامه مردم سودهای کلانی برد. به همان اندازه که می شود در این رشته سطحی کار کرد می توان تبیین و توصیفاتی عمیق و ریشه دار  درباره ذهن منحصر به فرد هر کس ارائه داد.

فرويد شخصيت آدمي را تشكيل يافته از ID,EGO , SUPEREGO مي دانست و عقيده داشت كه هر كدام از اين بخشها در سني خاص غالب هستند اما در تمام زندگي اين سه جزء با يكديگر تعامل مي كنند. ID‌ بيشترين قدرت خود را  در كودكي اعمال مي كند و اين كودكي بر آينده انسان تاثير بسزايي دارد.

در كتاب نظريه هاي شخصيت شولتز،‌ بيان شده است كه يونگ شخصيت را متاثر از 4 كهن الگو به نامهاي پرسونا،‌سايه،‌آنيما و آنيموس و خود مي دانست. در كهن الگوي خود،‌يكپارچگي،‌انسجام، و هماهنگي كل شخصيت بيان مي شود. در كهن الگوي خود،‌ فرآيندهاي هشيار و ناهشيار همگون مي شوند به طوريكه   EGO به نقطه تعادل ميان هشيار و ناهشيار مي رسد و به اين ترتيب ناهشيار قدرت پيدا مي كند كه بر خود اثرگذار باشد و در پي تحقق دادن خود در آينده شود،‌ نتيجه اين مي شود كه به جاي اينكه خود از پشت به ما فشار وارد كند‌ (مثل تجربيات گذشته ي ما) از جلو ما را مي كشاند.  

به نظر مي رسد يكي از بزرگترين تفاوت هاي نظريه ي شخصيت فرويد و يونگ در اين است كه فرويد آدمي را محدود به سالهاي عمرش مي كند،‌ بخشي از اين محدوده (كودكي) را بسيار برجسته مي نمايد و شخصيت را جزءجزء تعريف مي كند. در حاليكه يونگ تمام گذشته آدمي از پدران و اجداد را با ناهوشيار جمعي به شخصيت فرد مربوط مي سازد،‌ ضمن اينكه يونگ انسان را يك پارچه و منسجم مي بيند،‌ گذشته،‌حال و آينده بر شخصيت انسان اثر گذار است و نمي توان نقش آينده را انكار كرد. از نظر فرويد گذشته آدمي بر حال و آينده او تاثير مي گذارد و از نظر يونگ آينده آدمي مي تواند،‌حال او را جهت دهد.

 

در کتاب نظریه های شخصیت نوشته شولتز در باره عقده ها از نظر یونگ گفته شده است که عقده ها با بایگانی کردن تجربیات فزاینده در ناهشیار شخصی به وجود می آید.عقده، جوهر یا الگوی هیجانان و خاطرات و ادراکها و امیالی است که پیرامون موضوع مشترکی سازمان یافته اند.

عقده ها می توانند هشیار یا ناهشیار باشند. عقده هایی که تحت کنترل هشیار قرار ندارند ممکن است مزاحم هشیاری شوند. کسی که عقده دارد معمولا از تاثیر آن آگاه نیست ولی دیگران به راحتی می توانند تاثیرات آن را مشاهده کنند.

یونگ می گوید برخی عقده ها می توانند مضر باشند و برخی دیگر می توانند مفید باشند مثلا عقده ای که سبب موفقیت و کمال می شود باعث پرورش دادن استعدادها یا مهارت های سخت است.

این نگاه مثبتی است که یونگ به عقده ها دارد ولی به نظر می رسد چیزی که برای مدتی سرکوب شده و بعد به صورت عقده در ناهشیار ذخیره شده، ابتدا باید توسط شخص به رسمیت شناخته شود و پس از پذیرش باید به تعادل برسد تا سبب آرامش شود، در غیر اینصورت حتی اگر موفقیتی را نصیب افراد کند ممکن است آن موفقیت سرابی بیش نباشد.

در کتاب نظریه های شخصیت شولتز درباره کهن الگوی پرسونا گفته شده است که این کهن الگو نقابی است که بر چهره می زنیم یا ظاهر علنی است که به خود م یگیریم تا خود را به صورتی متفاوت با آنچه واقعا هستیم نشان دهیم. یونگ معتقد بود پرسونای ضروری است زیا مجبوریم برای اینکه در تحصیل و کار موفق باشیم و با افراد گوناگون کنار بیاییم نقش های متعددی را بازی کنیم.

گرچه پرسونا مفید است ولی می تواند زیان بخش نیز باشد . شاید به این باور برسیم که پرسونا ماهیت واقعی ما را منعکس می کند. به جای اینکه صرفا نقش بازی کنیم شاید تبدیل به آن نقش شویم. در نتیجه جنبه های دیگر شخصیت ما امکان رشد کردن پیدا نمی کند. یونگ این فرآیند را به این صورت شرح داد: امکان دارد خود به جای همانند سازی با ماهیت واقعی فرد با پرسونا همانند سازی کند که در این صورت حالت معروف به تورم پرسونا به بار می آید. خواه کسی نقش بازی کند یا به آن نقش معتقد  شود. خود را فریب می دهد. در مورد اول، این فرد دیگران را فریب می دهد در مورد دوم خودش را فریب می دهد.

به نظرم درست است که در برخی مواقع ما نیاز به این داریم که با نقاب های لازم وارد اجتماع شویم اما کاری که انجام می دهیم این است که از کودکی به افراد آموزش می دهیم دیگران مهم هستند و به واسطه مهم بودن دیگران کودکان را بانقابهایی بزرگ می کنیم که به هنگام بزرگ شدن دیگر خودشان هم باور نمی کنند که دارند نقشی را بازی می کنند که برای آنها نیست. نتیجه این می شود که پس از مدتی افراد به پوچی میرسند با وقتی به پیری رسیدند و به گذشته خود اندیشیدند احساس رضایت درونی را تجربه نمی کنند. به نظر می رسد باید خود فرد در اولویت باشد نه اجتماعی که در آن رشد می کند، وقتی که فرد به فکر آرامش درونی خود است خواه ناخواه خودش را زندگی می کند و این خود واقعی بسیار بزرگتر از نقاب می شود. زمانی که فرد به بزرگسالی می رسد یاد گرفته است که نقابی هم وجود دارد که برای پیشبرد اهدافش (که به رضایتمندی خود واقعی منتج می شود) مورد استفاده قرار می گیرد.

زمانی که کسی نقابش تمامیت وجودش را اشغال کرده است، سالها وقت لازم است تا با رواندرمانی ریشه ناآرامی اش را بشناسد و تازه سعی در خود واقعی اش کند و با احساساتی که به اندازه تمام عمرش سرکوب شده است آشنا شود. او احتمالا در انتخاب کردن بر طبق سلیقه خودش دچار مشکل خواهد بود، در تصمیم گیری هایش متزلزل عمل می کند و احتمالا دچار خودکم بینی و ضعف اعتماد به نفس است. این نتیجه سالها زندگی براساس نقابی است که بر چهره داشته است.

اضطراب یک ترس درونی شده است از اینکه مبادا تجارب دردآور گذشته تکرار شوند. از دیدگاه  فروید کششهای غریزی نامطلوب موجب اضطراب می‌شوند. اضطراب با احساس ترس مترادف است با این تفاوت که ترس منشاء خارجی دارد ولی اضطراب منشاء درونی دارد. (شفیع‌آبادی ـ ۱۳۷۸ ص ۵۲).

ترسها معمولا ريشه رواني دارند و می توانند نشانه ی وجود يك روش تربيتي غلط باشند،‌ كه همين غلط بودن روش تربيتي منجر به توليد ترس شده است. ترسهاي بيمار گونه براي مدت طولاني فرد را درگير مي كند،‌ با توجه به اينكه دارو درماني بيشتر در مواقع خاص تجويز مي شود تا به امروز دارويي كه بتواند برطرف شدن ترس را ضمانت كند ساخته نشده است. بنابراين شايد بتوان گفت بهترين راه براي درمان ترس،‌روان درماني است.

براي درمان كردن ترسي كه سالها در ذهن فرد ريشه روانده است،‌ بايد ابتدا ميزان ترس را براي شخص مراجع مشخص كنيم. قبل از هر كس او خودش بايد به وجود اين ترس مرضي آگاهي كامل داشته باشد تا بتواند پس از پذيرش آن درمان را آغاز كند.   

در کتاب آسیب روانی نوشته سلیگمن در فصل افسردگی توضیح داده شده که فرد افسرده در مقابل سوال: چه احساسی داری؟ اینگونه پاسخ می دهد:

غمگین، دمغ، بدبخت، درمانده، ناامید، تنها، ناخشنود، اندوهگین، بی ارزش، شرمنده، حقیر، نگران، بی مصرف، گناهکار.

در میان این صفاتی که از طرف افراد افسرده گفته می شود برخی از آنها مثل غمگینی و نگرانی در افسردگی هایی که به صورت طبیعی پیش می آید هم حضور دارد اما آنچه به نظر وضعیت را وخیم می کند، ناامیدی و احساس حقارت است که سبب به وجود آمدن یک درماندگی شدید در آینده میشود. ناامیدی راه تمام تلاشها را برای رسیدن به بهبودی را مسدود می کند، و احساس حقارت ارزش آدمی در نزد خودش را نیز زیر سوال می برد.

امنیت روانی امری است که باید از سنین پایین در کودکان ایجاد شود تا در بزرگسالی هم به سادگی از دست نرود. کودکان از همان ابتدای تولد، به دنبال امنیت گرفتن می باشند، کودکی که در حال شیر خوردن است فقط از نظر تغذیه ای حمایت نمی شود آنچه سبب به وجود آمدن امنیت روانی می شود نگاه مادر، لبخند او و صحبتهای گاه و بیگاه او با کودک خود است. در جنگ جهانی دوم نوزادان از خوردن شیر امتناع می کردند یک روانشناس به پرستاران توصیه کرد که به جای اینکه شیشه شیر را در دهان نوزادان بگذارند، آنها را در آغوش بگیرند و بعد به آنها شیر دهند، با این روش نوزادان بسیار بهتر از گذشته شیر می خورند چرا که با در آغوش گرفته شدن احساس امنیت را تجربه می کردند.

کودکان وقتی به سنین بالاتر می رسند باز هم در پی کسب امنیت از طرف والدین خود هستند، آنها نمی خواهند در جمع سرشکسته شود، از تنبیه بدنی متنفرند و هر چیزی که سبب شود ضعف و کودکی آنها مشخص شود را دوست ندارد چرا که با هر کدام از این کارها اولین چیزی که تجربه می شود ناامنی است.

گاهی در وجود و بی وجود بودن ناخودآگاه شک می کنم، بعد دوباره گذران امور به من نشان میدهد که چیزی وجود دارد که قابل انکار نیست و آن ناخودآگاه است.

چقدر می شود به اراده در ناخودآگاه اعتقاد داشت، اگر ارادی اش کنیم دیگر ناخودآگاه نیست، آگاهی کامل است، و اگر غیرارادی اش کنیم، دیگر اختیار و عقل و منطق نیست چیزی است که می توانیم به سادگی شانه از زیر بار مسئولیتش خالی کنیم.

به نظرم بزرگترین کار فروید، به وجود آوردن تغییری شگرف در روانشناسی بود که تنها به دست خودش هم اتفاق نیفتاد. او دری بسته را در روانشناسی باز کرد که در پس آن صدها در بسته ی دیگر بود، روانشناسان حتی از وجود این صدها در بسته خبر نداشتند و فروید آنها را به سرزمینی فرستاد تا بکاوند و بپرسند شاید بتوانند این درهای بسته را باز کنند.

فروید یک دانش یکنواخت و صعودی را وارد عرصه ای کرد که ناگاه جهشی معنادار یافت. کسی در رد او و دیگری در تایید او روانشناسی را بزرگ و بزرگتر کرد و این علم نو پا به زودی به درهای بسته ی دیگری می رسد تا رشد کند.

در كتاب نظريه هاي يادگيري آلسون و هرگنهان هنگامي كه از بازتاب هاي شرطي كه توسط پاولف انجام مي گيرد توضيح مي دهد از مفهومي به نام بازگشت خودبخودي مي گويد. مدت زماني پس از خاموشي كه اگر دوباره محرك شرطي به حيوان ارائه شود،‌ پاسخ شرطي به طور موقتي بازگشت مي كند. در اين حالت،‌هر چند كه بين محرك شرطي و غيرشرطي همايندي بيشتري رخ نداده،‌ پاسخ شرطي"به طور خودبخودي بازگشت كرده است".

در نظريات اسكينر هم همين مفهوم وجود دارد،‌ كه بيانگر اين است كه اگر پس از خاموشي حيوان براي مدتي در درون قفس نگهداري اش قرار داده شود و دوباره به موقعيت آزمايشي بازگردانده شود،‌باز هم براي مدتي كوتاه به فشار دادن اهرم خواهد پرداخت بدون اينكه براي اين كار مجددا تربيت شده باشد. 

بازگشت خودبخودي يكي از اتفاقاتي است كه نشاندهنده ي پيوستگي ذهن و جسم است.‌ هنگامي كه در آزمايش پاولف،‌ حيوان پاسخ شرطي ارائه مي دهد (بزاق سگ بيشتر ترشح مي شود) اين پاسخ در برابر يك يادآوري در ذهن ايجاد مي شود. زماني كه يادآوري يك تقويت يا پاسخ، سبب تغيير در مكانيزم رفتاري و فيزيكي حيوانات مي شود،‌ مي توان به اثر خاطرات تلخ يا شيرين و اثر تقويت هاي مثبت و منفي آنها پي برد.

آدلر و یونگ هر دو از شاگردان فروید بودند که پس مدتی از وی جدا شدند و فروید آنها را خیانت کار می نامید. اگر سیر تفکر فروید ، آدلر و یونگ را بسنجیم می بینیم که در زمینه ناهوشیار و هوشیار، آدلر به هوشیاری اعتقاد بیشتری دارد. او انسان را موجودی هوشیار می دانست که از انگیزه های خود آگاه است. او در توضیح نظریه خود پیرامون قدرت خلاق خود می گوید: ما استعداد آن را داریم که شخصیتمان را مطابق سبک زندگی خود تعیین کنیم. قدرت خلاق نشانگر اصل فعال هستی انسان است. به عبارت دیگر قدرت خلاق یعنی ما هشیارانه در ساختن شخصیت و سرنوشت مان دست اندر کاریم. در واقع اشخاص توانایی این را دارند که در تعیین سرنوشت خود مستقیما مشارکت کنند نه اینکه منفعلانه منتظر بمانند تا تجارب گذشته، سرنوشت شان را تعیین کند. آدلر عقیده دارد که فروید بیش از حد به مفهوم ناهوشیار پرداخته است، در حالیکه یونگ می گوید که فروید مفهوم ناهشیار  را توضیح کاملی نداده است. یونگ خودش ناهشیار جمعی و ناهشیار فردی را مطرح کرد و کوشش نمود که تا ناهشیار را عمیق تر بکاود و بعد تازه ای به آن افرود.

 به نظر می رسد حتی اگر نظریه فروید، اشتباه بوده باشد، سبب به وجود آمدن سوالاتی در ذهن شاگردانش بود و همین سوالات و ابهامات به رشد روانشناسی کمک شایانی نمود. شاگردی با فروید بسیار موافق است و نظریه ی او را گسترده تر می کند و شاگرد دیگر که به مخالفت برمیخیزد، با مخالفت هایش بعد دیگری از روانشناسی رو توسعه می بخشد.

استاد درس کودکان استثنایی ما که عضو هیئت علمی دانشگاه و رئیس بخش مشاوره دانشگاه، آدم بسیار مذهبیه. همیشه دین و روانشناسی رو به هم مربوط می کنه. عمل نکردن به ارزشها و هنجارهای یه جامعه اسلامی رو برای ابتلا به انواع ناهنجاریها یه دلیل اصلی می دونه، ضمن اینکه دین رو با جبهه رفتن و هیئت رفتن و مراسم های این شکلی، می شناسه.

امروز توی مثالهاش از یه دختر ده ساله گفت که یک بار توی کانال ماهواره یه صحنه نامناسب دیده و بعد هم خود تحریکی داشته، بعد از اون هم به این مسئله معتاد شده تا جایی که روزی چهار پنج بار توی مدرسه و خونه اینکارو انجام میده. دکترا هم بهش دارو دادن اما اثر نکرده. بعد هم از داشت ماهواره و عدم نظارت به شدت شکایت کرد. من نمی گم دیدن یه صحنه ی نامناسب تاثیر گذار نیست اما واقعش اینه که توی خیلی از خانواده ها نظارت کاملی وجود نداره و خیلی از بچه ها هم این صحنه ها رو می بینن، چرا فقط یه بچه این رفتار رو نشون میده؟ احتمال اینکه این بچه از نظر هورمونی مشکل داشته باشه خیلی زیاده، ضمن اینکه باید به کودکی اون هم توجه زیادی کرد. اگر توی همین چند سال گذشته بهش تجاوز شده باشه یا یه ارتباط لذتبخش ممنوعه رو تجربه کرده باشه اون وقت دلیل دیگه ای واسه این کار پیدا میشه که باعث محو شدن دلیل اول( دیدن ماهواره) می شه، چون دلیل اول خودش معلول یه علت اصلیتره.

به نظرم برای داشتن دید صحیح روانشناسی، در ابتدا باید روانشناسی را یاد گرفت و بعد برای درمان از دین هم استفاده کرد. چرا که این دو مقوله در بعضی مسائل با هم متفاوت هستند،  اما روانشناسی را باید پایه اصلی کار درمان قرار داد.

امروز استاد فقط دنبال دانشجويي مي گشت كه بهش يه منفي بده يا حالش رو يه جوري بگيره. (ياد حكايت مردي مي افتم كه ميره داروخونه تا نفت بگيره!) امروز استاد ما هم قصدش حال گيري به هر بهانه اي.

به يكي از همكلاسيهام گفت وقتي كه يه اسكيزوفرني رو ديدي چه طور همون موقع تشخيص مي ديد كه مبتلا به اسكيزوفرني است؟ هر چي هم همكلاسي ما مي گفت بايد به نشانه ها دقت كرد و بعد هم دونه دونه نشانه ها رو مي گفت باز استاد مي گفت نه اگه بخواي همون لحظه ي اول متوجه بشي بايد به چي دقت كني؟  آخرش هم خودش هم نتونست واسه سوال خودش جوابي بده.

بعضي از افراد روانشناس رو با دكتر عمومي اشتباه مي گيرن و احساس مي كنن كه ابتلا به يه بيماري رواني (مثلا اسكيزوفرني) مثل سرماخوردگي توي ۵ دقيقه مشخص مي شه. از اينجاست كه ميشه پيچيدگي و حساسيت كار يك روانشناس و يك پزشك رو مشاهده كرد. پزشكان از روي مشاهده و آزمايش جواب نهايي رو درباره يك بيماري مي گن اما روانشناس ها بايد در طول زمان مشاوره‌،‌ و از روي صحبت ها و نشانه ها متوجه يك بيماري رواني بشن.

قبلا درباره تقویت و انواع آن توضیحاتی ارائه شده است، امروز نوعی تقویت در کلاس مطرح شد که به نظر جالب بود.

اگر در استفاده از برنامه های تقویت، تاخیری وجود داشته باشد دو حالت پیش می آید:

در حالت اول یک تقویت کننده با اندکی تاخیر ارائه می شود و تقویت دوم با تاخیری بلند مدت. اگر تقویت دوم اثر بزرگتری داشته باشد معمولا افراد تقویت دوم را انتخاب می کنند مثل زمانی که فرد در حال درس خواندن برای کنکور است، اگر از او بخواهند قبول کند که آخر هفته به سینما بیاید آن را نمی پذیرد، چرا که به دنبال تقویت بزرگتر، یعنی قبولی در دانشگاه است.

در حالت دوم اگر به آن فرد بگویند که به سرعت آماده شود چرا که فیلم تا یک ساعت دیگر شروع می شود (تقویت آنی) امکان اینکه آن را بپذیرد بسیار بیشتر است.

به نظر می رسد افراد تقویت کننده های آنی و کوچک را به تقویت کننده های تاخیری و بزرگ ترجیح می دهند. عامل مشخص کننده ی آن هم زمان است. یعنی تقویت کننده ها در طول زمان ازرش تقویت کنندگی شان را از دست می دهند در نتیجه ارگانیسم ممکن است تقویت کننده ی کوچک اما بلافاصله را انتخاب کند، اما انتخاب همین تقویت کننده در فاصله زمانی در آینده معمولا صورت نمی گیرد.

در حالت اول رسیدن به هر دو تقویت مستلزم تحمل انتظار است بنابراین فرد ترجیح می دهد تقویتی را انتخاب کند که بزرگتر است حتی اگر مجبور باشد بیشتر منتظر بماند، اما درحالت دوم این انتظار حذف شده است.

روان از نظر یونگ از سه سطح تشکیل شده است: هشیاری، ناهوشیارشخصی و ناهوشیاری جمعی.

EGO در مزکر هشیاری است که معمولا با مفهومی که از خودمان داریم یکی است، هوشیاری شامل ادراکات و خاطرات است، و ما را قادر می سازد که بدانیم که چگونه با محیط بیرون ارتباط برقرار کرده و خود را با آن محیط انطباق دهیم. یونگ هم مانند فروید بخش هوشیار را در درجه دوم اهمیت نسبت به ناهشیار قرار داد، به نظر او خاطره ها، تکانه ها ، آرزوها، ادراکات ضعیف و تعداد بیشماری از دیگر تجارب مربوط به زندگی فردی است که سرکوب یا فراموش شده اند. با این وجود رویدادهای موجود در ناهشیاری شخصی را به آسانی می توان به خودآگاهی  هشیار فراخواند پس سطح ناهشیاری شخصی خیلی عمیق نیست.

در زیر ناهوشیاری شخصی سومین و عمیق ترین سطح روان یعنی ناهشیاری جمعی جای دارد. که برای فرد، ناشناخته است و تمامی تجارب نسلهای پیشین را از جمله اجداد حیوانی ما را شامل می شود. ناهشیار جمعی همه رفتارهای زمان حال را جهت می دهد و بنابراین قویترین نیروی شخصیت است برخلاف تجارب موجود در ناهشیاری شخصی، تجارب تکاملی ناهشیار را به یاد نمی آوریم و تصوری از آن نداریم، در حقیقت به هیچ وجه از آن آگاه نیستم.(شولدز به نقل از سیف و همکاران:1372، ص 302)

به نظر می رسد یونگ انسان را بسیار وسیعتر از آنی که سایر روانشناسان سعی در تعریفش دارند تبیین کرده است. او نه تنها انسانها را در ارتباط با واقعیات موجود در محیط می داند، بلکه  تمام غرایز و تکانه ها، آرزوها  و سایر ادراکاتی که سرکوب یا فراموش شده اند را در وجود آدمی موثر میداند. تفاوت نگاه یونگ زمانی مشخص می شود که حتی پا را از این فراتر نهاده و تمامی نوع بشر با تمام ابعاد وجودیش از ابتدای تاریخ تا به امروز را بر روان آدمی موثر می داند. این نگاه نشات گرفته از اعتقاد به بهم پیوستگی در هستی است که خودش می تواند از یک دید فلسفی منشاء گرفته باشد.

در كتاب مكاتب روانشناسي و نقد آن،‌صفحه .328 از نقدهاي يونگ بر نظريه فرويد، به ماهيت «ليبيدو» اشاره شده است،‌ در ماهيت ليبيدو تاكيد فرويد بيش از هر چيز بر مسائل جنسي است،‌ او غالبا ليبيدو را در قالب اصطلاحات جنسي مطرح مي كند،‌ اين در حاليست كه يونگ آن را يك «انرژي حياتي تعميم يافته» مي داند كه جنسيت تنها يك بخش از آن را تشكيل مي دهد. از نظر يونگ اين انرژي حياتي ليبيدويي،‌در رشد و بلوغ انسان تظاهر مي كند.

اين مسئله كه يونگ ليبيدو را تنها منحصر به امور جنسي ندانست سبب باز شدن دست او در درمان ها مي شد. در واقع درمان با شيوه يونگ،‌ يك درمان چند بعدي است. ليبيدو در نظريات يونگ مفهوم بسيار گسترده تري دارد و نقش انسان را در نظام هستي برجسته تر نشان ميدهد. يونگ انسان را وابسته به تمام اموري مي داند كه در زندگي وي جاريست و به اندازه تمام فعاليت هاي و انرژي هايش او را گسترده مي كند.
يكي ديگر از مسائلي كه نشاندهندهي تيزهوشي يونگ است،‌ تغيير ندادن نام ليبيدو است. او بدون اينكه بر يافته ي فرويد خط باطل بكشد آن را گسترده تر كرد و نشان داد كه يك روان تحليل گر است، اما خودش هم توان دادن تكميل كردن نظريات فرويد را دارد.

فرويد يكي از روانكاواني است كه در نظرياتش براي بسياري از غرايز تعريفي ارائه داده و جايگاه آنها را مشخص كرده است. در كتاب روانشناسي شخصيت نوشته فراهاني صفحه 121 گفته شده كه دو گروه پايه اي غريزه داريم. غريزه زندگي و غريزه مرگ. در غريزه زندگي تمام نيروهايي كه سبب پديدآيي زندگي و تضمين كننده بقاي آن هستند شركت دارند و مهمترين آنها غريزه جنسي است. در واقع غريزه جنسي بيشترين مقدار غريزه را براي رشد و تحول شخصيت فراهم كرده است. نيروي انرژي دهي كه در پس نيروي جنسي قرار دارد،‌ ليبيدو ناميده مي شود. در واقع ليبيدو واژه اي براي بيان غرايز زندگي به صورت كلي است.

غرايز مرگ به نام تاناتوس نيز شناخته مي شود، پايه و اساس تمام اشكال رفتار ظالمانه،‌پرخاشگري،‌ خودكشي و يا قتل و جنايت است.

همچنين در كتاب فرويد در صفحه ي38 بيان شده كه :«هدف زندگي،‌مرگ است». گويا فرويد قصد داشته در ميان زندگي و مرگ تعادلي ايجاد كند و به همين دليل هدف زندگي را مرگ مي نامد. اين در حاليست كه در مهمترين انرژي در غريزه زندگي،‌ انرژي جنسي است و مهمترين انر‍ژي در غريزه مرگ،‌ پرخاشگري است. در واقع فرويد مهمترين غرايز از نظر خودش را در مسئله مرگ و زندگي هم دخالت داده است و در نهايت به دنبال رسيدن به يك تعادل است. گويي آدمي در آگاه خود به دنبال زندگي و در ناخودآگاه خود به دنبال مرگ است.

در کتاب نظریه های شخصیت شولتز، صفحه 77 به این اشاره شده که فروید دیدگاه جبرگرایانه ای داشت از نظر او، تقریبا هر کاری که انجام می دهیم به هر چیزی که فکر می کنیم و هرخوابی که می بینیم به وسیله غرایز زندگی و مرگ تعیین شده اند که نیرهای دست نیافتنی و نادیدنی در درون ما هستند. شخصیت بزرگسالی ما به وسیله تعاملهایی تعیین می شود که قبل از 5 سالگی روی داده اند. همان زمانیکه کنترل محدودی داشتیم. این تجریبات برای همیشه ما را در چنگال خود نگه می دارند.

اینکه تجربیات دوران کودکی به خصوص سالهای اول در آینده ی فرد بسیار موثر خواهد بود امری است که به نظر می رسد در آن شکی نیست. یونگ هم به اهمیت این دوران آگاهی کامل داشت اما به این نیز معتقد بود که ما تحت تاثیر تجربیات خود در بزرگسالی و امیدها و انتظارات خویش برای آینده قرار داریم.  در همان کتاب صفحه 129 گفته می شود که برداشت یونگ،  بسیار امیدوارانه تر و مثبت تر از فروید بود او عقیده داشت شخصیت به صورت کامل  تا 5 سالگی شکل نمی گیرد وهمین نظر توانایی انسان را در تغییر شخصتیش نشان میدهد

مطمئنا دیدگاه یونگ بسیار منعطف تر و پذیرفتنی تر از فروید است، چرا که انسان در این دیدگاه به عنوان موجودی دارای اختیار پذیرفته میشود و ما در جامعه ای زندگی می کنیم که از افراد تقاضای پذیرفتن مسئولیت انتخابهای خود را داریم. نظریه فروید می تواند دستاویز خوبی باشد برای کسانی که دوران کودکی آسیب زایی داشته اند، اما اینکه گفته های آنها توجیهاتی است یا واقعیاتی تلخ جای بحث و بررسی دارد. در موارد درمان بسیار اتفاق می افتد که مراجع حتی برخی از تجربیات تلخ خود را برای مدتی به فراموشی سپرده و با یادآوری آن گویا درد تازه ای را تحمل می کند. همین امر می تواند نشاندهنده ی تاثیر ناهشیار بر زندگی آگاهانه فرد باشد. هیچ کس نمی تواند گفته های فروید را به طور مطلق رد کند، همانطور که پذیرفتن این نظریات پیامدهای خود را دارد.

در کتاب فروید در گی، صفحه ۹۶ زیگموند فروید می گوید:" مهمترین بیمار برای من، خودم بودم."

در کتاب نظریه های شخصیت شولتز ترجمه محمدی در صفحه ۵۲ گفته می شود که قروید از طریق بررسی رویاهای شخصی خودش متوجه شد که چقدر نسبت به پدرش خصومت دارد او همچنین تمایلات جنسی دوران کودکی اش را نسبت به مادرش به یاد آورد و خواب دید که نسبت به دختر بزرگش میل جنسی دارد. در واقع او بخش اعظم نظریه خود را بر اساس تعارض های روان رنجوری و تجربیات کودکی خودش ساخت.

در اینکه نظریه فروید تحولی بزرگ در روانشناسی بود شکی نیست، رویکرد روانکاوی تا ابد مدیون نظریات و تفکرات بدون سانسور فروید است. او کاملا بدون نقاب با خودش روبرو شد و حتی از اینکه بخواهد از تمایلات جنسی اش در مورد مادر و یا دخترش حرف بزند ابایی نداشت این درحالی است که غرب در آن دوران هنوز به این آزادی جنسی که امروز در آن رواج دارد نرسیده بود، پس فروید به آنچه می گفت به قدری اعتماد داشت که خود را در مقابل سیل انتقاداتی که ممکن بود به سویش روان شود آماده کرده بود. اما باید توجه داشت که او نظریاتی را مطرح کرد که بیش از اینکه در دیگران آنها را مشاهده کرده باشد در خودش دیده بود و این می تواند از نواقص کارهای علمی او باشد هر چند که اینگونه شفاف روبرو شدن با خود یکی از نشانه های سلامت روان است. 

در کتاب آسیب شناسی روانی نوشته روزنهان و سلیگمن، در فصل افسردگی بخشی به نام خودکشی نوشته شده است. در جلد دوم صفحه ۹۳ درباره میزان خودکشی در زنان و مردان گفته شده که تعداد خودکشی در زنان سه برابر مردان و تعدادخودکشی های موفق در مردان سه برابر زنان است. یکی از دلایل مهم موفقیت بیشتر مردان در خودکشی انتخاب راههای مهلک تر توسط مردان است. آنان خود را حلق آویز می کنند یا اینکه به شقیقه خود شلیک می کند و یا از ارتفاعی بلند خود را پرتاب می کنند اما زنان با شیوه هایی نزم تر دست به خود کشی می زنند مثلا رگ دست خود را می برند یا قرص می خورند. دلایل خودکشی هم در میان زنان و مردان متفاوت است. زنان به دلایل عشقی ومردان به دلایل شغلی دست به خود کشی می زنند.

درباره علل خودکشی دو دیدگاه کلی وجود دارد، دورکهایم و استنگل مسئولیت خود کشی را بر دوش جامعه می گذارند. اما دیدگاه روانشناختی بیشتر بیانگر این است که عوامل درونی و و تصمیم گیری فردی است که سبب خودکشی می شود، مثلا روزنهان و سلیگمن یکی از دلایل اصلی خودکشی را وجود افسردگی حاد در افراد می دانند یا فروید عقیده دارد که خودکشی اوج ظهور پرخاشگری نهفته در انسان است.

آمار نشان می دهد تغییراتی در روند خودکشی ها در سالهای اخیر رخ داده است، به تازگی زنان در اقدام به خودکشی های خود بیشتر موفق میشوند. جوامع هر چه مدرن تر می شوند تفاوت های میان زنان و مردان را کمرنگ تر می کنند اصول زندگی مدرن نیز حقوق برابر بین آنان را میطلبد و زنان روز به روز شبیه تر به مردان میشوند و احتمالا همین شبیه تر شدن به مردان است که سبب میشود، هنگام رسیدن به بن بست و تصمیم گیری برای خودکشی شیوه هایی مردانه برای خودکشی انتخاب شود. نقطه مقابل این وضعیت هم وجود دارد، در جوامعی که بسیار سنتی باقیمانده اند و نمی توانند در مقابل تغییرات جامعه انعطاف نشان دهند، فشار بر زنان بیشتر است. آنان می بینند که در جوامع دیگر همجنسانشان از امکانات بهتری برخوردار هستند بنابراین به سوی افسردگی کشیده می شوند، در این جوامع نیز معمولا روش های مهلک تری برای خودکشی انتخاب می شود، مثلا در ایران شهرهایی که هنوز بافت سنتی خود را حفظ کرده اند مثل ایلام یا كهكيلويه و بويراحمد میزان خودکشی زنان به وسیله خودسوزی بسیار بالاست. این نشان میدهد که اثر افراط در سنتی ماندن یا مدرن شدن در خودکشی شبیه به یکدیگر است.

 

در کتاب ارتباط شناسی (نویسنده محسنیان راد) در صفحات ۱۷۴ تا ۱۷۷ اشاره به این شده است که نظریات چامسکی انقلابی در رشته ی زبان شناسی به وجود آورد چرا که او معتقد به این بود که اصول و خصوصیات زبان در انسان ذاتی است و به طور ارثی برنامه ریزی شده است. محیط پیرامون کودک نیز نقش محرک را برای یادگیری زبان مادری ایفامی کند. کودک مجموعه ای از اطلاعات و کلمات را از محیط دریافت می کند اما خودش قادر است که با آن اطلاعات ترکیبات جدیدی بسازد.

این در حالیست که در کتاب مقدمه ای بر نظریه های یادگیری نوشته هرگنهان و السون (ترجمه علی اکبر سیف) صفحه ی ۱۲۴ گفته شده که از نظر اسکینر ما همان کسی هستیم که برای بودنش تقویت شده ایم، اسکینر معتقد است که ما می آموزیم به زبان مادری صحبت کنیم زیرا در محیط کودکی خانواده تقویت شده ایم تا اصواتی را به کار بریم که شبیه به صداهای زبان مادری بوده اند. اگر در یک خانواده ژاپنی یا روسی بزرگ می شدیم می آموختیم که به زبان ژاپنی یا روسی صحبت کنیم.

تصور کنید که شما برای مدت زمانی با تقویت هایی که از محیط دریافت می کنید، تحت آموزش زبان قرار بگیرید، آیا پس از مدتی می توانید مانند تمام کسانی که به همان زبان حرف می زنند بر آن تسلط داشته و سخن بگویید؟ اسکینر یک رفتارگرای بسیار افراطی است او حتی از کلماتی مثل انگیزش یا سائق یا قصد هم در تبیین نظریاتش استفاده نمی کرد، او همه چیز را با رفتاری که از جاندار سر می زند تفسیر می کند، گویی انسان در یک محیط خاص در جبر کامل است که با تقویت های مثبت و منفی که دریافت می کند چه شخصیتی پیداکند، اما در نظریه چامسکی یک نکته مثبت وجود دارد که می گوید کودک بدون حضور یادگیری که از محیط حاصل میشود قادر به سخن گفتن به زبان مادری نیست، این دیدگاه چامسکی را تا حدودی از افراط گرایی مبرا می کند و نظریه ی او را علمی تر نشان می دهد.

 

در ديدگاه روانكاوي،‌ فرويد انسان را موجودي ذاتا شرور معرفي مي كند،‌ در همين ديدگاه سرشت انسان را غيرقابل تغيير مي دانند،‌ اين درحاليست كه در ديدگاه انسان گرايي معمولا انسان را ذاتا خوب و مثبت مي بينند، و در ديدگاه رفتارگرايي انسان را در جبر محيطي قرار ميدهند و تاثيرات محيطي را بر روان او بسيار عميق نشان مي دهند.‌ به راستي انسان موجودي ذاتا شرور است يا ذاتا پاك است در رفتارش اختيار دارد يا تحت جبر بيروني است؟ انسانگراها اكثر نظرياتشان پس از جنگ ويتنام بود و همين خون و خونريزي ها مي توانست دليلي بر اين باشد كه انسان از اين همه كشت و كشتار خسته شده است و به دنبال مكتبي است كه او را مثبت نشان دهد يا لااقل راهي به سوي زندگي بهتر را به او نشان دهد. روانشناسي مثبت نگر هم كه به تازگي بازار داغي پيدا كرده است از ديدگاه انسانگرايي تاثير گرفته است.

به نظر مي آيد روان آدمي بسيار وسيعتر از آن است كه بتوان او را با يك ديدگاه بررسي كرد و به نتيجه رسيد. بايد انسان را با توجه به موقعيت ها و شرايطي كه دارد از نظرگاه هاي متفاوتي مورد بررسي قرار داد. اينكه " گرگ زاده،‌گرگ شود." كه در نظريه روانكاوي به صورت برجسته خود را نشان مي دهد و اينكه "پسر نوح با بدان بنشست ..."‌ كه متاثر از رفتار گرايي و تاثير محيط بر انسان است يك نگاه يك جانبه به انسان را نشان ميدهد.