X
تبلیغات
روانه

روانه

بارقه های ذهنی یک دانشجوی روانشناسی

تفاوت هذیان و توهم

 در کلاس روانپزشکی درباره تفاوت هذیان و توهم یک نکته کاربردی گفته شد:

تصور کنید که کسی برای درمان به روانشناس مراجعه کند و توهم جسمانی داشته باشد. یعنی بگوید در رگهایم به جای خون سیمان ریخته اند. یا خون در رگهام خیلی داغ شده یا هر چیزی از این دست. روانشناس از کجا باید بداند مراجع دچار هذیان است یا توهم؟

زمانی که مراجع می گوید داغی رگها را حس می کنم دستم می سوزد یعنی حس بدنی اش کاملا درگیر است پس توهم دارد اما زمانی که می گوید خوب معلوم است نیازی به دلیل ندارم. می دانم که خون در رگهام داغ است این یعنی باور اشتباه یعنی هذیان.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:35  توسط SH.N  | 

نقد روانکاوی

می توان یک کتاب یا یک فیلم را به دو صورت نقد روانکاوی کرد. اول اینکه شخصیت های داستان را به صورت مستقل بررسی کرد و روابط و اتفاقات آن را به صورت روانکاوی تحلیل کرد. و دوم این که می توان خود نویسنده یک اثر را از طریق داستانش روانکاوی کرد. شخصیت های اصلی داستان و اتفاقاتی که برای آنها می افتد، می توانند نشاندهنده آنچیزی باشند که در ناخودآگاه نویسنده وجود دارد.

دیروز که استادم این موضوع رو به صورت مختصر توضیح دادند به این فکر می کردم که هر نویسنده یا هر کسی که خالق یک اثر هنری است را می توان از طریق آنچه گفته است تحلیل روانکاوی کرد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 20:9  توسط SH.N  | 

ایراد اساسی دیدگاه باک این است که او سیستم شناختی و زیستی را به صورت مجزا بررسی کرده است. بعد از باک، پلاچیک تعامل فرآیندهای زیستی و شناختی را تبیین کرد. او از مفهومی به نام حلقه بازخورد صحبت کرد. طبق نظر پلاچیک، هر رویداد مهم یا محرک هیجانی، وارد ساختاری حلقوی می شود که شامل مولفه های : آمادگی برای عمل، فعالیت رفتاری آشکار، احساسها، جلوه های بیانگر، مولفه زیستی و شناخت های فرد  است. وقتی یک مولفه تحریک می شودباقی مولفه ها هم خود به خود شروع به تحریک می کنند. هر فردی ممکن است به یکی از این مولفه ها حساس و نسبت به یکی از آنها مستعد باشد. با تحریک کل سیستم تجربه هیجانی به وجود می آید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:43  توسط SH.N  | 

هیجانها حاصل شناخت ها هستند یا فرآیندهای زیستی؟

برخی از روانشناسان معتقد به زیستی بودن هیجان و برخی دیگر معتقد به شناختی بودن آن هستند و هر کدام این گروهها دلایل خود را ارائه می دهند. دیوید باک کسی بود که نظریه دیدگاه دوعاملی را تبیین کرد و گفت در پردازش هیجانها دو سیستم شناختی و زیستی با صورت هم زمان عمل می کنند. سیستم های زیستی از نظر ساختاری قدیمی و ابتدایی هستند و جایگاهشان در بخش های زیرقشری مغز است اما سیستم شناختی که وابسته به رشد فرهنگی – اجتماعی است در کرتکس مغز قرار دارد. اگر سیستم زیستی پاسخگو باشد، پاسخ هایی سریع و شدید می دهد. اما اگر سیستم شناختی به کار افتد زمان واکنش آن معمولا طولانی تر است. این دیدگاه ایراداتی دارد که در پست های بعدی توضیح داده می شود.

(تدریس شده در کلاس انگیزش و هیجان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:44  توسط SH.N  | 

دیروز در کلاس روانشناسی بالینی درباره میزان سلامت روانی یک روانشناس بحث می کردیم. مطمئنا روانشناسی که خودش از یه اختلال شدید روانی رنج می برد، این اختلال روی درمانش اثر سوئی دارد، اما نمیتوان توقع داشت که تمام درمانگران از سلامت کامل روانی برخوردار باشند. در هر صورت درمانگر خودش هم در زندگی شخصی ممکن است دچار مشکلاتی باشد یا از بعضی امور روانی رنج ببرد. به نظرم آنچه که برای روان درمانگر لازم و ضروری است، وجود میزانی از "خودآگاهی" است. رواندرمانگر باید بتواند در نظرات خود رد آنچه را که می گوید بگیرد یعنی بداند این دستورالعمل شناختی یا رفتاری را بر چه اساسی تجویز می کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:2  توسط SH.N  | 

در کتاب اصول روانشناسی بالینی نوشته فیرس و ترال در صفحه ۴۲۹ به واکنشهای درمانگران به بیماران اشاره شده است که می گوید: در بهترین حالت و در شکل آرمانی، اهمیتی ندارد که بیماران شخصیت دلنشینی داشته باشند که پاسخ های مثبتی در دیگران ایجاد کند. یک درمانگر باید بتواند صرف نظر از واکنش های مثبت یا منفی خودش به بیماران، کارایی چشم گیری داشته باشد.

در مباحث روانشناسی واقعیتی وجود دارد به نام اثر هاله ای. اثر هاله ای در واقع یک نوع خطای ادراکی است. مثلا معلمی که در میان شاگردانش به یکی از آنها به دلیل شاگرد اول بودن علاقه دارد ممکن است هنگام تصحیح برگه او دیگر چندان دقتی به پاسخ ها نداشته باشد و حتی ممکن است یک سوال غلط را نبیند، در واقع نگاه مثبت او به شاگردش در نوع تصحیح برگه او اثرگذار می شود به همین دلیل هم به معلمان توصیه می شود که قبل از تصحیح برگه، نام دانش آموز را نخوانند. در نسبت دادن صفات شخصیتی هم افراد دچار همین خطا می شوند و امکان دارد به دلیل نگاه مثبتی که به شخصی دارند، دسته ای از صفات مثبت را هم به وی نسبت دهند در حالیکه برای این کار شواهدی هم ندارند.

ممکن است یک درمانگر هم در درمان خود درگیر اثر هاله ای شود، یعنی وقتی درمانجو از نظرش فرد مثبتی است، دیگر بتواند تقصیرات و اشتباهات او را به او متذکر شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط SH.N  | 

امروز در کلاس پویایی گروه تست گروه سنجی دادیم. این تست شامل ۴ سوال که با این مقدمه شروع می شد:

اگر قرار باشد با همکلاسی هایتان به یک اردوی علمی تفریحی یک روزه بروید:

۱- به ترتیب اولویت دوست دارید با چه کسانی همراه شوید؟

۲- به ترتیب اولویت دوست دارید با چه کسانی همراه نباشید؟

۳- به نظر خودتان انتظار دارید چه کسانی شما را به عنوان همراهان خود انتخاب کنند؟

۴-به نظر خودتان انتظار دارید چه کسانی شما را برای همراهی با خود رد کنند؟

پس از اجرای تست معمولا گروه سنج تمام پاسخ ها را در جدولی مشخص می کند و هسته های دوستی در کلاس را شناسایی می کند. از پاسخ ها برآیند گرفته می شود تا میزان محبوبیت افراد در کلاس مشخص شود، در دو حالت این برآیند نزدیک صفر است. اول در حالتی که فردی منزوی باشد و نه کسی را انتخاب کند و نه کسی او را انتخاب کند و دوم در حالتی که فرد از نظر تعدادی انتخاب شده باشد و محبوب آنها باشد و از طرف عده ای دیگر انتخاب نشده باشد.

اگر از تعداد آراء فرد دوم به جای برآیند، قدر مطلق بگیریم، عدد بدست آمده از قدر مطلق احتمالا قابل توجه خواهد بود.  نفر اول که فردی منزوی است در گروهی عضو نمیشود به کسی هم کاری ندارد اما نفر دوم کسی است که یا برای دیگران خیر دارد یا شر. یعنی او فرد فعالی است که وقتی حضور دارد دیگران متوجه حضور و عملکرد او هستند. برخی با او موافقند و برخی دیگر مخالف.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:43  توسط SH.N  | 

در جلد سوم کتاب روانپزشکی کاپلان در صفحه ۲۹۸ از انواع اختلالات اختصاصی در محتوای تفکر گفته شده است. در میان اختلالات ذکر شده دروغپردازی خیالی (pseudologia fantastica) به این صورت تعریف شده:

"نوعی دروغگویی که در آن به نظر می رسد شخص به واقعیت خیالات خود اعتقاد دارد و روی آنها عمل می کند، با سندرم مونچاوزن یا بیماری راجعه ساختگی ارتباط دارد."

به عنوان مثال فرض کنید شخصی با وجود مخالفت خانواده آپارتمانی را فروخته و قبل از خرید خانه ای جدید قیمت مسکن به شدت بالا رفته است. این وضعیت حاصل اشتباه اوست و نه کس دیگر. خودش هم به خاطر از دست دادن خانه و هم چنین سود کلانی که می توانسته با افزایش قیمت آن ببرد به شدت ناراحت است. بنابراین ممکن است سالها بعد به شدت به دیگران اعتراض کند که من خواهان فروش خانه نبودم این اصرارهای بیجای شما بود که سبب چنین کاری شد.

افراد گمان می کنند این دروغگویی آگاهانه است در حالیکه این فرد ممکن است این اتفاق را به شدت سرکوب کرده باشد و آن را به گونه ای که دلخواهش است به یاد بیاورد. در واقع خود او هم نمی داند که در حال دروغگویی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:27  توسط SH.N  | 

 تعارض نزدیکی- نزدیکی (approach-approach conflict): فرد بین دو انتخاب دلپذیر تعارض دارد،  دو هدفی که هر دو مطلوب هستند و باید یکی از آنها شدت جذابیت بیشتری پیدا کند تا تعارض فرد حل شود. معمولا پس از انتخاب تعارض فرد به سرعت حل می شود.

تعارض دوری-دوری (avoidance-avoidance conflict): این حالت برعکس حالت قبلی است یعنی دو انتخاب که هیچ کدام مطلوب و دلپذیر نیست، افراد معمولا در این مواقع ترک میدان می کنند. این تعارض جزء تعارضهای پایدار است. رفع این تعارض به سادگی امکانپذیر نیست.

تعارض نزدیکی- دوری (approach-avoidance conflict): این تعارض از باقی تعارضها سختتر است چرا که فرد در مقابل هدف دلپذیر و هم زمان نامطلوب قرار دارد. مثلا انتخاب شنا کردن در استخر در حالتی که از آب می ترسد یا انتخاب سینما رفتن در حالیکه دوست ندارد پول خرج کند. به نظرم بیشتر تعارضهای افراد در این نوع جای می گیرند. چیزی که می تواند در این وضعیت کمک کننده باشد این است که فرد هدف خود را و میزان مطلوبیت و ارزشمندی آنرا بداند تا براساس علاقه اش بسنجد بنابراین اولویت بندی می تواند به حل تعارض کمک کند. ضمن اینکه برای شناخت لایه های پنهان ذهن که به سادگی شناخته نمی شود شاید بتوان از این نوع تعارض استفاده کرد یعنی شاید بتوان با قرار دادن فردی در موقعیت تعارض نزدیکی- دوری و دادن فرصت اندک برای تصمیم گیری بتوان به لایه های پنهان ذهن هم رسید. چرا که دیگر بخش آگاه زمان کافی برای انتخاب ندارد و شاید ناخودآگاه خود را در این تعارض نشان دهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:8  توسط SH.N  | 

لوین معتقد است که در هر لحظه نیروهای معارض متفاوتی برفرد وارد می شود و وی را به جهات مختلفی سوق می دهد. بنابراین بین نیروهای میدان همواره تعارض وجود دارد. که فرد باید برای رفع آنها اقدام کند.تعارضها به سه دسته تقسیم بندی شده اند:

نزدیکی- نزدیکی

دوری-دوری

 دوری – نزدیکی

این سه مورد را در پست های بعدی توضیح خواهم داد..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:49  توسط SH.N  | 

تعیین هدف به طور کلی عملکرد را افزایش می دهد، ولی نوع هدفی که فرد تعیین می کند، عامل تعیین کننده اصلی برای تبدیل شدن هدف به عملکرد است. هدفها از نظر سطح دشواری و اینکه چقدر روشن باشند، تفاوت دارند.

زمانی که دشواری هدفها بیشتر میشود، عملکرد به صورت خطی افزایش می یابد. هر چه هدف دشوارتر باشد، مجری آن را بیشتر نیرومند می کند، زیرا افراد به اندازه ای تلاش به خرج می دهند که هدف از آنها مطالبه می کند. یعنی هدفهای راحت تلاش کمی را تحریک می کنند. تلاش به نسبت دشواری هدف صورت می گیرد.(انگیزش و هیجان، جان مارشال ریو، ۲۱۷)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:35  توسط SH.N  | 

امروز در کلاس انگیزش و هیجان درباره نظریه جیمز-لانگه (theory James Lange) بحث شد. این نظریه گویای این است که انسان ابتدا دگرگونی های بدنی خود را ادراک می کند بعد واکنش فیزیولوژیک نشان میدهد و بعد هیجان خود را ظاهر می کند. مثلا ما اول فرار می کنیم بعد می ترسیم، اول گریه می کنیم بعد غمگین می شویم.

آنها برای سنجش نظریه ی خود بیمارانی که دچار ضایعه نخاعی بودند را تحت بررسی قرار دارند و درباره سطح هیجانات آنها قبل و بعد از این ضایعه تحقیق کردند. در نظریه آنها:

ادراک---------> تغییرات فیزیولوژیک------------> هیجان

بنابراین در بیمارانی که دچار ضایعه نخاعی بودند، با فلج شدن بخشی از بدن (وابسته به مکان آسیب نخاع) هیجانات واسطه تغییرات فیزیولوژیک را به صورت محدودتری تجربه می کنند بنابراین باید برای ابراز هیجان سختی بیشتری را تحمل کنند.

بررسی آنها این نظریه را تایید کرد. هر چه ضایعه نخاعی در بخشهای بالاتر ستون مهره بود و بخش بیشتری از بدن فلج بود ابراز هیجانات هم سختتر می شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 18:30  توسط SH.N  | 

آزمون گروه سنجی وسیله ایست که میزان پذیرش فرد را در گروه تعیین کرده، به کشف روابط افراد گروه و ساخت خود گروه می پردازد. این آزمون علاوه بر دقت فراوان، مزایای دیگری هم دارد مانند سهولت و سرعت استعمال. آزمونهای گروه سنجی در گروههای تحصیلی و در اردوگاههای تعطیلات تابستانی، در صنعت، در دوایر نظامی، در روستا و اجتماعات کوچک، در کمیته ها  و در کودکستانها به کار رفته است. برای گروههایی که دارای حد و مرز مشخصی باشند  و افراد دست کم، بنام همدیگر را بشناسند و در مورد گروههایی که از حداقل انسجام و ثبات برخوردار باشند، یکی از رضایتبخش ترین انواع آزمونها به شمار می رود، ولی برای گروههایی که افراد آنها بیش از یکی دوبار به یکدیگر برخورد نمی کنند ابدا مناسب نیست.

فن گروه سنجی مبتنی بر این است که از هر فرد گروه پرسیده می شود که از میان اعضای گروه کدام یک را برای مشارکت در فلان  فعالیتهای ویژه و یا در موقعیتهای خاص، ترجیح میدهد. از روی  پاسخ های جمع آوری شده، کل آرائی که به هر فرد داده شده محاسبه می شود تا بر مبنای آن حاصل گروه سنجی مربوط به دست آید، تعداد انتخابهائی که بین افراد معین صورت گرفته است نیز یادداشت می شود. نتایج غالبا بر روی یک گروه نگار نمایش داده می شود.(درآمدی بر گروه سنجی و پویایی گروهی، مری نرث وی، ص ۵۱ و ۵۲)

-----------------------------------------------------------------

متاسفانه در ارتباط با گروه سنجی کتابهای تالیفی یا ترجمه ی فارسی زیادی در دست نیست، درحالیکه به نظر می رسد، گروه سنجی مبحثی مهم و کاربردی در پویایی گروه است. به عنوان مثال در مدارس کافی ست با یک تست گروه سنجی مشخص شود کدام افراد در کلاس مورد قبول باقی دانش آموزان هستند و با نماینده قرار دادن وی ارتباط دفتر مدرسه با دانش آموزان بهتر خواهد شد. همچنین برای گروه بندی کردن دانش آموزان و دانشجویان برای کارهای مختلف می توان اولویت های گروه بندی را با یک تست گروه سنجی مشخص کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:6  توسط SH.N  | 

استاد درس مشاوره تصمیم دارند که مبانیCognitive Behavioral Therapy یعنی همون CBT رو آموزش بدن. امروز درباره رسیدن به افکار بنیادی و هسته ای بحث میکردن و اینکه باید با سوالات پلکانی به حس درونی فرد رسید و اینکه ریشه مشکلات از کجا ناشی می شن. با چند مثال ساده همه چیز در نهایت می رسید به اینکه «چون تنها میشم»، «چون من یه قربانی ام»، «چون همیشه بد شانس بودم»، «چون من آدم بی ارزشی هستم» و ... .

در نهایت گفته شد که مراجع وقتی به این قسمت می رسه یعنی زمانی که به جملات اصلی یا همون افکار هسته ای می رسه به شدت هیجان زده میشه و ناراحته و حتی اظهار می کنه که حالش خوب نیست.

توی کلاس با همون چند سوالی اولی که پرسیده میشد من که بیننده این نوع درمان بودم ناخودآگاه عصبی میشدم.

چرا وقتی استاد بیرونت کرد ناراحت شدی؟

چرا حس می کنی که خندیدن بچه ها بهت ناراحت کننده است؟

چرا خنده ی بچه ها برات مهم بود؟

چرا احساس کردی که تحقیر شدی؟

چرا فکر باقی همکلاسی هات مبنی بر تحقیر شدنت برات آزاردهنده است؟

چرا، چرا، چرا...

یه مراجع با هزارتا چرای بی منطق روبرو میشه. هر کسی از اینکه دیگران بهش بخندن آزار میبینه و این حتما ناشی از این نیست که فرد خودش رو بی ارزش می بینه، ولی این سوالات پشت سرهم مراجع رو به وضعی دچار می کنه که بیشتر سعی داره به چراها جواب بده تا از دست اونا راحت بشه. حتی می شه حال بد و هیجان زدگی مراجع رو به همین جواب دادنهای متوالی به این چراهای بی منطق ربط داد. شاید مراجع واقعا به این فکر کنه که به چیزی اعتراف کرده که شاید حرف واقعی او نبوده.

به نظرم به جای قرار دادن مراجع توی وضعی که مجبوره تند تند به چراها جواب بده و در نهایت ممکنه خیلی ازجوابهاش برای رد شدن از سوال باشه، بهتره مراجع رو در مقام تصمیم گیری یا موقعیتی قرار بدیم که البته این موقعیت هم سختی خودش رو داره، اما هم اولویت مراجع رو مشخص می کنه هم از جواب دادنهای سرسری به قصد رد شدن از پلکان سوالات جلوگیری می کنه.

شاید من اذیت شدم چون تصور این موقعیت برای خودم شکنجه آوره. روانشناسی بالینی علمی همراه با هنر است این جمله ایه که بارها و بارها از اساتید شنیدم، مطمئنا درمانجو در طی زمان درمانش، دردهایی رو تحمل می کنه و درمانگر با هنری که داره باید اون رو در موقعیتی قرار بده که حتی اگر سخته اما بازگو کننده ی زوایای پنهان ذهن او باشد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:46  توسط SH.N  | 

خود به عنوان یک کهن الگو، به صورت نمادین، با عقاید کمال و یکپارچگی فرد نشان داده می شود، اما نماد نهایی آن ماندالا است که به صورت یک دایره، داخل مربع، مربع داخل دایره یا هر شکل هم مرکز دیگر، نشان داده می شود. خود بیانگر تلاشهای ناهشیار جمعی برای وحدت، تعادل، و یکپارچگی است. (نظریه های شخصیت، فیست و فیست، ص ۱۳۴)

به نظرم در کتابها درباره نماد ماندالا خیلی مختصر توضیح داده شده بود، می خواستم چیزهای بیشتری درباره این نماد بدانم. چندی پیش که مشغول سرچ کردن ماندالا بودم به مطلب جالبی برخوردم.

ماندالاها دایره هایی نمادین برای تمرکز بر خویشتن و جستجو در درون انسان هستند. مرکز دایره جدول ماندالا برای تمرکز در حین مراقبه دینی به کار می رود.

فرآیند خلق حج، در واقع تمثیلی از هستی انسان است که  در چرخه ای از آفرینش و نابودی، یا تولدو مرگ و باززایی و بازمیری قرار گرفته است، و هیچ دوامی ندارد.

قرار گرفتن در دایره طواف، تابع نظم جهانی شدن است، که ما را به درک جهان هدفمند رهنمون می کند. 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:45  توسط SH.N  | 

وقتی ناآگاهانه به خود دروغ می گوییم زمانی به آن آگاه می شویم که زمان گذشته است و اثرات نامطلوب این دروغ بر روح ما باقیمانده است. روبرو شدن با ناخودآگاه یک فرمول نیست که مولفه های ذهنمان را جایگزین متغیرهایش کنیم و به نتیجه برسیم. آگاهانه نمی توان به ناخودآگاه، راه یافت.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:21  توسط SH.N  | 

دکتر حسنی موقع درس انگیز ش و هیجان گفتند یادتون باشه نادانی باعث سازگاری میشه. من اولش نمی تونستم بپذیرم که نادانی و جهالت واسه آدمها سازگاری بیاره. به نظرم می اومد سازگاری باید نزدیک به آرامش باشه و آرامش هم قاعدتا نباید با نادانی یه جا جمع بشه. آخر کلاس رفتم ازش پرسیدم که اونی که جاهله ازجهل خودش ناراحتی نداره؟ گفت نه اگه داشته باشه میره دنبال یاد گرفتن. مثال ساده اش اینه که اگه بین دانشجوها و اساتید و چوپانها آزمون و تست افسردگی بگیری میزان افسردگی در چوپانی که درگیر زندگی  شهری و مثلا علم به معنای امروزیش نشده نزدیک به صفره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:56  توسط SH.N  | 

در کلاس انگیزش و هیجان تدریس شد:

لوین حالتی از تعادل بین فرد و محیطش را پیشنهاد کرد.وقتی که این تعادل به هم می خورد،تنش ایجاد می شود،که منجر به حرکت برای کوشش در برقراری تعادل می گردد.این اساس مفهوم لوین از انگیزش است. بنابراین،لوین معتقد بود که رفتار شامل دوره ای از تنش یا نیاز و به دنبال آن عمل و خلاصی است.هر گاه نیاز احساس شود، وحالتی از تنش وجود داشته باشد فرد می کوشد تا برای رهایی از تنش به فعالیت بپردازد تا تعادل را برقرار سازد. اولین کوشش آزمایشگاهی برای آزمون این گزاره در1927 تحت نظر لوین به وسیله بلوما زایگارنیک انجام گرفت.به آزمودنیها یک سلسله تکلیف داده شد و به آنها اجازه داده شد تا بعضی از آنها را کامل کنند اما قبل از تمام کردن تکالیف دیگر در کار آنها مداخله کردند و نگذاشتند تکلیف را کامل کنند.لوین پیش بینی کرد که (1) هنگامی که تکلیفی برای انجام دادن آزمودنی داده می شود در او یک نظام تنشی ایجاد می شود؛
(2)هنگامی که تکلیف کامل می شود تنش از بین می رود؛ و(3) هنگامی که تکلیف کامل نمی شود حضور موادم تنش این احتمال را تکلیف به یاد آورده شود افزایش می دهد. نتایج زایگارنیک پیش بینی ها را تاکید کردند. آزمودنیها تکالیف انجام نشده با نقض را راحت تر از تکلیف تمام شده به خاطر می آورند.درباره این موضوع که اکنون اثر زایگارنیک خوانده می شود پژوهشهای بعدی زیادی انجام گرفته است.

 لوین در نظریه انگیزشی خود معتقد بود که هر گاه تعادل بین فرد و محیط به هم بخورد، تنشی به وجود می آید که فرد را وادار به فعالیت می کند تا این تنش را به تعادل تبدیل کند. در یک آزمایش که تحت نظر لوین انجام شد، بلوما زایگارنیک، به تعدادی از آزمودنیها تکلیفی داد تا کامل کنند، اما قبل از اتمام تکلیف در کار آنها دخالت کرده و نگذاشت تکلیف را تکمیل کنند. طبق پیش بینی لوین این تکلیف ناتمام سبب تنش می شود و برای ازبین بردن آن نیاز به کامل کردن تکلیف است. وقتی شرایط برای تکمیل تکلیف مناسب نباشد، ذهن آزمودنی ها باید درگیر مسائل ناتمام باشد. نتایج زایگارنیک پیش بینی لوین را تایید کرد، چرا که آزمودنی ها تکالیف ناقص را بهتر ازباقی تکالیف به خاطر می آوردند.این موضوع را اکنون اثر زایگارنیک می نامند.

----------------------------------------------

در فرهنگ توصیفی علوم تربیتی، واژه اثر زایگارنیک( Zeigarnik effect) به این صورت ترجمه شده: تکالیف ناقص یا ناکامل ، در مقایسه با تکالیف کامل ، برای مدت طولانی‌تری در حافظه می‌مانند. این اصل که اول‌بار در سال ۱۹۲۷ توسط بلوما زایگارنیک پیشنهاد شد ، حاکی است که شخص تکالیف ناتمام خود را بهتر به‌خاطر می‌سپارد تا تکالیف تکمیل‌ شده‌ آن را. مع‌هذا ، آنچه در اصل مورد نظر زایگارنیک بوده تکمیل تکلیف با احساس رضایت درونی شخص بوده است نه ‌فقط تمام‌کردن کار محوّله.

کافیست کمی به زندگی خود توجه کنیم تا اثر زایگارنیک را به سادگی در آن پیدا کنیم. اثر زایگارنیک در من به شدت زیاد است چرا که همیشه کلاسهای نیمه کاره ام مثل یک معادله حل نشدنی در ذهنم حاضر است، همیشه به خاطر این کارهای نیمه و ناقص، ذهنم درگیر است به طوریکه وقتی می خواهم کاری را شروع کنم در شروع آن تردید می کنم، چرا که اگر کاری را شروع نکنم بهتر از این است که ذهنم را برای سالهای طولانی درگیر کار ناقصی کنم که اعتماد به نفسم را هم می گیرد.

به نظرم اثر زایگارنیک  را می توان در ناخودآگاه هم یافت. امور حل نشده ای که در نیمه هوشیار و ناهوشیار حاضر است به سادگی ذهن را درگیر کرده و تعادل فرد را به هم میزند. با این تفاوت که وقتی این اثردر هوشیاری است ما منبع این درگیری و تنش را می شناسیم اما وقتی در ناهشیار است نمی توانیم به سادگی رد آن را بگیریم و نیاز به روانکاوی در اینجا خودش را نشان می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 20:23  توسط SH.N  | 

کورت لوین مدتها بود که هر روز برای صرف غذا به رستوران می رفت. او طی این مدت مشاهده کرده بود که گارسون بدون اینکه چیزی بنویسد، هنگام حساب کردن پول غذاها بدون حتی یک اشتباه غذاهای هر یک از مشتریان را گفته و حساب می کرد. شلوغی و خلوتی رستوران هم روی این روند تاثیری نداشت. سوالی در ذهن لوین بود، اینکه اگر این گارسون باهوش است پس چرا در رستوران کار میکند قاعدتا باید شغل بهتری داشته باشد. و اگر اینگونه نیست پس چرا صورتحساب مشتریان را بدون هیچ اشتباهی حساب می کند. یک روز پس از اینکه دویست قدم از رستوران فاصله می گیرد، با عصبانیت برگشته و یقه گارسون را میگیرد و می پرسد من چه چیزی خوردم و چقدر پرداختم؟ گارسون پاسخ میدهد: نمی دانم.

آنچه سبب این حافظه قوی و بدون اشتباه بود انگیزش گارسون در دریافت صورت حساب مشتریان بود. در پست بعد توضیحات بیشتری خواهم داد.

این داستانی بود که استاد درس انگیزش و هیجان دکتر حسنی برای میزان تاثیر انگیزش بر حافظه گفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:24  توسط SH.N  | 

یکی از ایرادات پرسشنامه های خودسنجی از جمله پرسشنامه MMPI این است که افراد سعی می کنند وجهه خوبی از خود به نمایش بگذارند و عده ای هم سعی می کنند چهره ی بدی از خود نشان دهند تا کمک و همدلی دیگران را جذب کنند. مسلم است که اگر متخصص بالینی نسبت به سبک پاسخدهی بیماران توجهی نداشته باشند ممکن است اشتباهات فاحشی کند. در ویراست دوم شخصیت سنج MMPI از چهار مقیاس اعتباری سنتی استفاده می شود که آمایه های پاسخی، نگرشهای آزمودنی، بی دقتی یا سوء تفاهم در سنجش ها مشخص شود. که عبارتند از:

1-      مقیاس ؟ (نمی تونم بگویم): تعداد مواد پاسخ داده نشده.

2-      مقیاس F (ندرت فراوانی): گروه هنجاریابی به ندرت به این 60 ماده پاسخ می دهند.

3-      مقیاسL  (دروغ): با پر کردن 15 ماده از این مقیاس فرد قصد دارد چهره ی خوبی از خود به نمایش بگذارد.

4-      مقیاس K (تدافع): 30 ماده این مقیاس نشاندهنده ی این است که فرد قصد ندارد مشکلاتش را بپذیرد و تدافعی برخورد می کند.(اصول روانشناسی بالینی، فیرس و ترال، ص 304)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

به نظر می رسد افرادی که مقیاس K  را پر می کنند، نباید افرادی ساده باشند، این افراد احتمالا دارای تحصیلات و هوش بالایی هستند و چون پیچیده عمل می کنند ماده هایی را پاسخ می دهند که آنها را سلامت نشان دهد.

در مقابل باید افرادی را دید که مقیاس L را پاسخ می دهند، معمولا این افراد به عکس گروه قبلی افرادی ساده هستند و به همین دلیل است که به تست های دروغ سنج پاسخ می دهند.

افرادی هم که به مقیاس F پاسخ می دهند به دنبال مزایایی هستند که قصد به دست آوردنش را دارند آنها هم مانند گروه پیشین دروغ می گویند اما دروغ هایشان در جهت ربط دادن موضوعی به خودشان است. مثل کسی که قصد دارد خود را بیمار جلوه دهد تا از سربازی معاف شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:21  توسط SH.N  | 

نیسر (1979)  گفته است:

این که شخص مورد مشاوره «باهوش» نامیده شود، به شباهت کلی وی به یک نمونه اولیه خیالی بستگی دارد، درست مثل اینکه «صندلی» بودن یک صندلی به شباهتش به صندلی های نمونه بستگی دارد. همان طور که هیچ ملاک قطعی و نهایی معینی برای صندلی بودن وجود ندارد، برای هوش نیز هیچ ملاک قطعی و نهایی معینی وجود ندارد، هوش یک مفهوم مبهم است که ویژگیهای زیادی با آن مرتبطند. دو نفر می توانند در عین باهوش بودن، صفات مشترک بسیار کمی داشته باشند. آنها شبیه نمونه ی اولیه ای هستند که ابعاد متفاوتی دارد. در نتیجه چیزی به نام میز بودن وجود نداد. شباهت یک حقیقت بیرونی است نه یک ماهیت درونی. در مورد هوش هیچ تعریف فرآیندی معینی نمی توان ارائه داد چون کیفیت واحدی ندارد. جریان هوش جریان تشابه دو نفری می باشد که یکی واقعی و دیگری نمونه ایست.(اصول روانشناسی بالینی- فیرس و ترال، ص 263)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

  انیشتن که تا نه سالگی هم نمی توانست خوب حرف بزند، در حالیکه نابغه بود. احتمالا اگر یکی از آزمونهای هوش بر روی انیشتن انجام می گرفت او در زمینه توانایی کلامی ضعیف طبقه بندی می شد.

امیل زولا که یک نویسنده فرانسوی است در کلاس، جزء دانش آموزان ضعیف بود و معمولا از درس ادبیات صفر می گرفت. این در حالیست که موفقیت تحصیلی همبستگی بالایی با نمران آزمونهای هوشی دارد.

اگر در میان نوابغ جستجو کنیم از این نمونه ها زیاد است. معمولا آزمونهایی که قصد سنجش هوش را دارند نمی توانند به طور مطلق درباره هوش افراد نظر بدهند چرا که انسانها چند بعدی هستند. می توان دو نفر را که هر دو باهوش هستند با هم مقایسه کرد و نقاط مشترک قابل توجهی میان آنها نجست. این چند بعدی بودن انسان است که نمی گذارد یک مقیاس مشخص را برای او در نظر بگیریم.

از سوی دیگر این خاصیت سبب می شود، آزموهای هوش نتوانند مطلقا کسی را از امری ناامید کنند. می توان به کسی که در آزمون کلامی یا ریاضی وکسلر نمره ضعیف را به دست آورده امید این را داد که می تواند در زمینه های دیگر خود را پرورش دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:19  توسط SH.N  | 

امروز در کلاس کلیات روانپزشکی در باره اختلالات تفکر تدریس شد. مباحث مربوط به تفکر شامل محتوای فکر، جریان فکر و نوع تفکر بود.

دو نوع تفکر داریم: تفکر Concrete و تفکر Abstract.

زمانی که فرد دچار روانپریشی می شود در تفکر Abstract یا انتزاعی اش اختلال به وجود می آید. یعنی نمی تواند نمادها را بفهمد یا یک ضرب المثل را معنی کند. یکی از نشانه های شناخت افرادی که سطح هوش بالایی دارند توجه به تفکر Abstract آنهاست. مثلا در سخنرانی های آقای الهی قمشه ای، ایشان به دفعات از حکایات کوتاه یا اشعار یا ضرب المثلها استفاده می کنند.

در کتاب اصول روانشناسی بالینی تعریف هوش در سه طبقه جای می گیرد:

تعاریفی که بر سازگاری و انطباق با محیط تاکید دارند.

تعاریفی که بر توانایی یادگیری تاکید دارند.

تعاریفی که بر تفکر انتزاعی تاکید دارند. (اصول روانشناسی بالینی، فیرس و ترال، ص 262)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی که فرد دچار روان پریشی است، از میانه دوران بیماری اش قدرت انتزاع را از دست می دهد، با توجه به تعریفی که از هوش بر اساس انتزاع ارائه می شود، IQ بیمار هوش ضعیفی را نشان خواهد داد. به نظر می رسد نباید درباره هوش مراجعینی که دوران روانپریشی سنگینی را پشت سر می گذارند قضاوت کرد، ابتدا باید فرد در یک وضعیت روانی تثبیت شود و بعد هوش او اندازه گیری شود.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 20:42  توسط SH.N  | 

یکی از روشهای تشخیص پایایی آزمونها، استفاده از روش آزمون- باز آزمون است. در این روش همسانی نمرات یا تشخیص هادر طول زمان بررسی می شود و انتظار می رود که افراد در اجری مجدد مصاحبه، همان نمره یا تشخیص را داشته باشند.

وقتی که فاصله زمانی باز آزمون زیاد باشد دیگر نمی توان در برخی از اختلالها توقع همان نمره را داشت. مثلا با توجه به اینکه افسردگی ماژور دوره مدت طولانی ندارد در آزمون مجدد همان تشخیص قبلی به دست نمی آید.

نکته در اینجاست که سطح پایایی آزمون- بازآزمون را باید بر مبنای ماهیت متغیر مورد نظر ( اینکه یک حالت یا سندرم موقتی است یا یک صفت شخصیتی قدیمی) و فاصله زمانی دو نوبت آزمون تفسیر کرد. (اصول روانشناسی بالینی، فیرس و ترال، ص ۲۴۶)

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:17  توسط SH.N  | 

در نشانه های بیماری مقصودی سودمند نهفته است، هدف بیماری نابودی حیات نیست،بلکه نجات آن است. (فردریک ترز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:10  توسط SH.N  | 

در فصل سنجش بالینی در کتاب اصول روانشناسی بالینی درباره تاثیر متخصص بالینی گفته شده است، که متخصص خواه ناخواه بر مراجعین خود تاثیر گذار است. شاید به همین دلیل هم هنگامی که چند متخصص با روحیه های کاملا متفاوت یک رفتار مشابه را انجام میدهند پاسخ های متفاوتی از مراجعین خود دریافت می کنند. پس به نفع متخصصان بالینی است که قدری در مورد خودشان بینش پیدا کنند یا قبل از تفسیر کردن رفتار بیمارشان تاثیرات خودشان را نیز در نظر بگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:41  توسط SH.N  | 

 نورونهای آیینه ای (Mirror neurons) هنگامی کشف شدند که به صورت اتفاقی پژوهشگران مشاهده کردند وقتی الکترود در ناحیه نورونهای حرکتی لوب فرونتال در میمونها کار گذاشته شده و در مقابل آنها چیزی خورده میشود این نورونهای حرکتی تحریک می شوند. در حالیکه دست میمونها برای برداشتن غذا حرکت نکرده است. حتی در ابتدا گمان کردند که این مسئله به خاطر خطا در الکترودهاست اما پس از تکرار چندباره آن متوجه شدند برخی از نورونهای حرکتی لوب فرونتال هنگام مشاهده برداشتن غذا تحریک می شوند.

نورونهای آیینه ای هنگامی تحریک می شوند که فرد خودش عملی را انجام دهد یا شاهد انجام شدن آن عمل باشد. یعنی حتی زمانی که فرد دست به انجام عملی نزده است و فقط مشاهده گر آن بوده نورونهای او فعال شده اند.

در یک سرچ اینترنتی متوجه شدم که این نورونها در درک نیات و مقاصد، همدلی کردن، فرایند تقلید، تکامل زبان و در تشکیل نظریه ذهن می توانند نقش داشته باشند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز استاد درس انگیزش و هیجان بسیار گذرا به این نورونها اشاره و توضیحات بیشتر را موکول به دوره ارشد کرد. به نظرم نقش این نورونها در ناخودآگاه هم باید برجسته باشد. وقتی کودک با دیدن یک اتفاق بدون اینکه خودش دست به کاری زده باشد تحریک در نورونهای حرکتی اش را دارد، یعنی بدون اینکه از نظر جسمی خود را درگیر کرده باشد روان او با آن مسئله درگیر شده و همین می تواند اثرات زیادی در روان فرد بگذارد، فراموشی را سختتر و یا حتی غیرممکن کند.

درباره نورونهای آیینه ای تنها کتاب ترجمه شده "آیینه ها در مغز" نوشته جاکوموریتسولاتی، ترجمه عبدالرحمن نجل رحیم است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 19:20  توسط SH.N  | 

یکی از اساسی تری اجزاء مصاحبه بالینی تفاهم است. تفاهم یعنی ایجاد یک فضای راحت و داشتن درک متقابل از هدف مصاحبه.

هیچ ترفندی به اندازه درک کردن مراجع و پذیرش او، احترام گذاشتن به شخصیت او صرف نظر از تمام چیزهایی که می گوید نمی تواند در اینجاد تفاهم موثر باشد. لازم متخصص بالینی استاد انجام کارهایی باشد که ایجاد تفاهم می کند، مهم این است که مراجع را مورد قضاوت قرار ندهد. خلوص، پذیرش و هم دلی، فن نیست که قابل آموختن باشد وقتی به دنبال آموختن این امور هستیم یعنی نشان داده ایم که فاقد آنها هستیم.

یکی از بدترین کارهایی که یک مصاحبه کننده مبتدی می تواند انجام دهد این است که بگوید:«نگران نباش، می دانم چه احساسی داری!» این گونه اظهار نظرها عملا این ذهنیت را می سازد که این غریبه چطور می تواند متوجه این بشود که احساسم چگونه است؟!(اصول روانشناسی بالینی- فیرس و ترال- صفحه224)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در کتاب اصول روانشناسی بالینی در فصل مصاحبه وقتی این نکات در مصاحبه را می خوانم احساس خوبی ندارم. به نظرم این همه فرمول بندی کردن مصاحبه و درمان، تبدیل کردن مراجع به یک مشتری است که خواستار یک نوع خدمت ثابت است. او ویزیت پرداخت می کند تا روانشناسی را ببیند که مثل ربات یاد گرفته چگونه رفتار کند. از طرفی با خودم میگویم، درمانگر یک متخصص روانشناسی است و فقط درمانگر است نباید از او توقعی بیش از یک درمانگر داشت نباید او را فرشته نجات زندگی دید این بار زیادی را بر دوش یک روانشناس می گذارد. تناقضات زیادی در ذهنم است و شاید این به خاطر این باشد که هنوز سواد یک روانشناس را ندارم. شاید اگر بیشتر روانشناسی بدانم، این تناقض هم برطرف شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 18:55  توسط SH.N  | 

مصاحبه سنجشی اساسی ترین و متداولترین فن روانشناسان بالینی است که به عنوان ابزار اصلی تصمیم گیری بالینی، شناخت و پیش بینی عمل می کند. تعاملی که در مصاحبه وجود دارد، یک تعامل هدفدار است که با دقت، برنامه ریزی شده و هدف در تمام طول مصاحبه مد نظر است. مصاحبه ها به تعبیری حد فاصل یک گفتگوی معمولی و آزمونهای روانی هستند بنابراین نه استانداردهای یک مصاحبه ساخت دار تشخیصی یا آزمون های روانی را دارند  و نه به اندازه ی گفتگوهای روزانه افراد بی هدف و غیررسمی است.

مصاحبه یک هنر است که با ابتکار و مهارت افراد همراه است و با کسب تجربه و به تدریج یاد گرفته می شود. در مصاحبه، عوامل زیادی دخیل هستند مثل شرایط فیزیکی و ماهیت بیمار. اگر با بیماری روبرو هستید، که ذاتا کم حرف است، این بستگی به میزان تجربه شما دارد که بتوانید با او وارد صحبت شوید. درباره شرایط فیزیکی باید به دو نکته توجه داشت، تامین حریم خصوصی و جلوگیری از مزاحمت. زمانی که منشی زیاد وارد اتاق می شود یا تمام تلفنها را وصل می کند به مصاحبه لطمه زیادی وارد می شود چرا که مراجع گمان میکند که او و مشکلاتش در درجه دوم اهمیت قرار دارند. ضمن اینکه وقتی که از اتاقها و دفاتر مجاور سروصدا به گوش می رسد او حس می کند ممکن است چنین فرض کند که دیگران نیز صدای او را می شنوند.

درباره آرایش فیزیکی دفتر باید توجه داشت که اگر مبلمان یا تزئینات دفتر مراجع را وادار می کند که درباره دفتر نظر بدهد این دفتر کار مناسب نیست.دفتر کار باید حد فاصل یک دفتر کار خشک و بی روح و یک دفتر کار پر از اشیاء مزاحم که حواس بیمار را پرت می کند باشد. درباره یادداشت برداری یا ضبط کردن هم باید توجه داشت وقتی که درمانگر از میان صحبتهای مراجع جمله ای را می نویسد این می تواند برای مراجع نشانه ی این باشد که این حرفش مهمتر از باقی بوده است. اگر درمانگر قصد ضبط کردن صداها را دارد باید با رضایت مراجع صورت بگیرد. البته باید توجه داشت فیلم و صدا از جریان مصاحبه بیشتر برای متخصص بالینی تهدید کننده است تا بیمار، به خصوص وقتی قرار باشد یک مقام بالاتر یا دیگر مشاوران کار او را ارزیابی کنند.(اصول روانشناسی بالینی، فیرس و ترال، ص 223-218)

این خلاصه ی بخشی از فصل ششم یعنی مصاحبه سنجشی از کتاب فیرس و ترال بود. درباره ضبط کردن صحبت های مراجع یا نوشتن آنها به نظرم باید دست درمانگر را باز گذاشت. مراجع در قدم اول انتخاب می کند که به یک روانشناس مراجعه کند و از او کمک بخواهد و جزء لاینفک برای پیشرفت درمان اعتماد به درمانگر است. در واقع درمانگر است که درمان را پیش می برد او باید برای کارش قدرت انتخاب داشته باشد و محدود ساختن درمانگر می تواند به جریان درمان صدمه بزند. درمانگر اگر تشخیص می دهدکه باید مصاحبه را ضبط کند، باید این کار را بدون اطلاع مراجع انجام دهد چرا که ضبط کردن حرفهای مراجع در عین دانستن او می تواند بر روند صحبتش اثر سوء بگذارد و او را دچار سانسور کند. درمانگر با گوش دادن سخنان بیمار و تحلیل تن صدای او می تواند تحلیل درستتری ارائه دهد و این به سود درمانجو هم هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:52  توسط SH.N  | 

در کلاس کلیات روانپزشکی تدریس شد.

به طور کلی هر کس هنگام بیماری بهره هایی از اطراف به دست می آورد و معمولا نزدیکان به بیمار توجه بیشتری نشان میدهند. اما در بیمارانی که دارای اختلالات تبدیلی یا هیستری هستند با پدیده ای مانند نياز ثانويه‌ (Secondary gain) روبرو هستیم. در افرادی که دچار اختلالات هیستری هستند تعارضاتی وجود دارد که فرد را مجبور می کند ، به خاطر مشکل جسمی به پزشک مراجعه کند. گاها دارونماها تا مدت زمان کوتاهی اثر دارد اما چون تعارضات درونی فرد هنوز پابرجاست او باز هم دچار مشکل می شود.
 مورد توجه قرار گرفتن برای همه خوشایند است اما هیستری ها خواهان توجهی بیش از این هستند. مثلا اگر به صورت عادی فرد بیمار یک روز مرخصی میگیرد فرد مبتلا به هیستری خواهان مرخصی و یک نوع توجه خاص دیگر هم هست. چیزی که او را از دیگران متمایزتر می کند که به آن نیاز ثانویه می گویند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 18:53  توسط SH.N  | 

درکلاس روانپزشکی از  مادر، خوردن و عشق گفته شد و اینکه این سه مقوله با هم مرتبط هستند. ما همانطور که هنگام ناراحتی به مادر پناه می بریم به خوردن پناه می بریم. به همین دلیل هنگام مشکلات روحی و عصبی دچار پرخوری و کم خوری می شویم. زخم معده یکی از بیماریهایی است که مشکلات عصبی از دلایل اصلی آن است.

وقتی از استاد خواستم منبعی رو معرفی کنن تا درباره این مسئله بخونم، چیزی به یادشون نبود. چون به نظرم مطلب جالبی بود باید بیشتر درباره اش تحقیق کنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:56  توسط SH.N  | 

مطالب قدیمی‌تر